نگارین

نگارینا دل و جانم تو داری

نگارین

نگارینا دل و جانم تو داری


گاهی از لابلای لحظه های روزمره، چیزی در سرم به رزنانس در می آید و مرا می برد به گذشته. گذشته ای که خیلی وقت ها شیرین است و گاه هم تلخ. اگر شیرین است که خوب. اما گاهی خاطرات خوبی نیست. مرا به فکر فرو می برد که چرا فلانی آن روز چنین گفت، چرا آن گونه برخورد کرد. مگر بهمانی ارزش مرا نمی داند؟؟ فلانی که ازش انتظار نداشتم حق مرا خورد و به روی خودش هم نیاورد.و زنجیره ای از این افکار گاه منصفانه و گاه هم غیر منصفانه.قلبم واقعا به درد می آید.بعد به خودم می آیم. اول از همه سعی میکنم خودم را جای آن ها بگذارم و موقعبت را ازدید آن ها نگاه کنم. بعد هم فکر میکنم چه ارزشی دارد که خودم را درگیر این موضوعات کنم. این چرتکه انداختن ها چه مشکلی دوا می کند. می توانم به جای این که روحم را با این چیز ها کدر کنم، سعی کنم ببخشم و فراموش کنم و لحظه های تکرار نشدنی زندگی را با موضوع زیباتر و پاک تری پر کنم.این جاست که دلم آرام می شود و راحت می شوم. ای کاش بتوانیم آن قدر قوی باشیم که تمام لحظه های زندگی مان را با آن چیزی که ارزشش را دارد پر کنیم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۲۷
نگارین

این روزها وقتم آزاد است. برنامه ام دست خودم است و تنها کاری که باید انجم بدهم کار روی پروژه ی تز است. برای آن هم مجبور نیستم به آزمایشگاه بروم و می توانم از خانه هم کار کنم. همچین فرصتی را تقریبا هیچ وقت در زندگی ام نداشته ام که این همه آزادی عمل داشته باشم. گرچه، همه ش ذهنم را درگیر انجام پروژه می کنم و هنوز نگذاشته ام آن طور که باید به خودم آرامش برسد. برنامه می چینم برای کارهایم و درست انجامشان نمی دهم. همین می‌شود که ذهنم راحت نیست. ولی حالا بگذریم. کاری به این ندارم. بیشتر می‌خواهم ذر مورد این بنویسم که همین آزادی زمانی، خیلی مرا به فکر این فرو می‌برد که در آینده می‌خواهم چی کار کنم بالاخره؟؟ کار کنم به عنوان مهندس پزشکی و یا دیتا ساینتیست؟ شرکت بزنم؟ کارآفرین باشم؟ استاد دانشگاه شوم؟؟؟ یا حتی بروم سمت رشته های پزشکی و دندانپزشکی و این قبیل شغل ها؟؟؟ 

راستش معیارهای که برای زندگی و کارم دارم متناقض اند گاهی و من نمی دانم هنوز که از بین آنها باید کدام را اولویت بدهم. به درآمد بیشتر اهمیت بدهم؟ یا به آرامش کار و محیط کاری؟ یا به عملکرد آزاد؟که این ها برای یک زن که می خواهد آزامش خانواده را حفظ کند و مادر باشد لازم است.  یا به اینکه شغلی انتخاب کنم که بیشتر بتوانم به کشورم و دنیا و مردم کمک کنم و اهداف بزرگی که دارم را پیاده کنم؟؟؟ یا به این که  راهی را انتخاب کنم که راحت تر بتوانم برگزدم ایران؟
این روز ها به همه‌ی این چیزها فکر می کنم و دائما هم به خودم می گویم که در حقیقت هیچ کدام از این ها مهم نیست. مهم این است که در نظر داشته باشی این دنیا موقت است، پس باید متوجه لحظه لحظه ی آن باشی و خدا را بتوانی در همه ی لحظات جستجو کنی و بیابی و روح ملکوتی ات را بپرورانی و تهذیتب نفس کنی. به خودم می گویم نگران چیزی نباش، خدا خودش بهترین را که باید سر راهت را قرار می دهد. فقط در حال زندگی کن و تلاشت را داشته باش. ولی خب، این در حرف راحت است و در عمل سخت. باز هم موقع تلاش کردن که می‌شود مغزم می آید وسط و فکر می کند که این کار برای کجای آینده خوب است و آرامش را از من می‌گیرد. فکر می‌کند باید تصویر روشنی از هدف پیش رو داشته باشد تا بتواند پرتوان به سمتش حرکت کند. مثلا مثل زمان کنکور یا المپیاد، که می دانستیم هدف چیست و برایش خوب هم تلاش می کردیم. اما واقعیت این است که این ها همه خدعه های نفس است. زندگی واقعی هیچ وقت مثل کنکور مشخص نیست، و تازه اگر هم باشد، اگر نیت را رسیدن به چیزی این چنین بگذاریم ارزش زندگی را بسیار پایین آورده ایم. ارزشمند این است که بتوانیم هدف را این بگذاریم که هرچه خدا خواسته از ما، همان را انجام دهیم و به رضایش راضی باشیم. پس باید بتوانم که همینطوری هم پرتلاش باشم و به سمت جلو حرکت کنم. ولی متاسفانه هنوز از پس خودم برنیامده ام. 

این ها فکرهایی است که از چند ماه گذشته در سرم می گذرد و زندگی ام را در حالت سردرگمی قرار داده. امیدوارم بتوانم توکل کنم و از بند این افکار رهایی پیدا کنم تا بتوانم با آرامش به نعمت این حیات، که خداوند در اختیارم داده برسم و استفاده ای ببرم که او راضی باشد و به سمتش بیشتر حرکت کنم. الهی باز هم مثل همیشه به امید تو...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۵۷
نگارین
بسم الله الرحمن الرحیم

آخ که چقدر دلم می خواهد بنویسم این روزها و دست و دلم به نوشتن نمی رود. آخ که چقدر ذهنم مثل کلاف سردرگمی شده که نه انتهایش را پیدا می کنم و نه ابتدایش را. هرچی بیشتر فکر می کنم، کمتر به نتیجه می رسم. هرچه با خودم کلنجار می روم که آخر دختر، تو که هیچ مشکلی نداری، تو را چه شده ست که دست و دلت به کار و درس و زندگی نمی رود؟ به نتیجه نمی رسم که نمی رسم. هم هدفم را می دانم، هم به آن علاقه دارم، هم از سختی های راه آگاهم، هم می‌دانم که باید در برابر نفسم بایستم، همه را می‌دانم. اما چیزی در دلم هست، از جنس یک غم ملایم همیشگی که شور زندگی را از من گرفته. بنده خدا حمید هر از چند روز می نشیند و با من صحبت می‌کند. خوب می فهمدم و نگرانم است. سعی دارد دلم را شاد کند اما من بازهم یک روز خوبم و باز  دوباره غمگین. انگار که اصلا به غم عادت کرده باشم و یه جوری وقتی نیست دلم برایش تنگ شود. خودم را زیاد متهم می‌کنم به تنبلی و بعضا حتی لوس بودن. اما می‌دانم که مشکلم این نیست. بلندپروازی‌های همه جانبه دارم و اهداف معنوی و مادی دور و دراز. اما درجا می‌زنم و درجا و امیدم فقط به خدای مهریان است که هدایتم کند. خدایا! هدایتم کن. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۷:۲۴
نگارین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۰۴:۰۹
نگارین
آسمون اور ایگره دنیانه کرد سرد
مو چطو دل خوش کنم لا ای همه برد...
دادم ای بیدادم ای مندم خومه تک
مر قیومت بنشونمون کل یک...

آواز بی نهایت دلنشین بختیاری

مو غریو ای ولاتم، که ندارم ره به جایی
هر چی امداد ایزنم، نیرسه به جایی
آسمون اور ایگره دنیانه کرد تنگ
چنو که هیچکنه هیشکی نیکنه بنگ
آسمون اور ایگره دنیانه کرد سرد
مو چطو دل خوش کنم لا ای همه برد
روزگار چه زم ایخوی که خم ندونم
بفتیه به تال غم تمدار جونم
روزگار چه زم ایخوی مر خم ندونم
ایزنی کرکیت غم به استخونم
روزگار وا گل سهر ایا نهامون
همدرنگ لیشیه بو اینه به جامون
ای دل ای باور مکن دنیا خش آبو
چال سرد ایلمون پر از تش آبو
دادم ای بیدادم ای دیدی چه کردم
گمون روز چینون به خم نکردم
دادم ای بیدادم ای مندم خومه تک
مر قیومت بنشونمون کل یک


ترجمه:
من غریب این دیارم، که ندارم راه به جایی
هر چی فریاد کمک می زنم، [صدای من] نمی رسه به جایی
آسمون ابر می گیره دنیا رو کرد تنگ
چنون که هیچکس رو هیچکس صدا نمی کنه
آسمون ابر می گیره دنیا رو کرد سرد
من چطور دل خوش کنم بین این همه سنگ
روزگار چی ازم میخوای که خودم نمی دونم
بافته ای با نخ غم، تار و پود جونم رو
روزگار چی ازم میخوای مگه خودم نمی دونم
می زنی کرکیت (وسیله ای برای ضربه زدن موقع بافت قالی) غم به استخوانم
روزگار با گل سرخ میاد جلومون
همصحبت بدیه، بویی میذاره به جامون
ای دل باور نکن دنیا خوش باشه
چاله ی سرد ایل ما پر از آتیش باشه
دادم ای بیدادم ای، دیدی چیکار کردم
فکر چنین روزی رو به خودم نکردم
دادم ای بیدادم ای، موندم خودم تنها
مگه قیامت بنشوندمون کنار هم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۴ ، ۰۵:۲۴
نگارین
تصویری دیدم مربوط به اکوسیستم استارتاپی ایران از وبسایت تک رسا و دو زمینه توجه من رو به خودش مشغول کرد:
1- چقدر الحمدلله مراکز مرتبط با کارآفرینی در ایران فعال شده. امید که این مراکز به بهترین نحو نتیجه بدن و تحولی رخ بده و ما هم بتونیم در آینده ی نزدیک جزئی از این اکوسیستم باشیم.
2- نقش شیراز خیلی کمه در این اکوسیستم. باز هم امید که شاهد پیشرفت شیراز هم باشیم و نقشی درش داشته باشیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۴ ، ۰۲:۱۴
نگارین

این روزها به واسطه‌ی سر خلوت تری که دارم، سریال شهرزاد رو نگاه می کنم. انصافا هم که سریال بسیار خوبی هست از بسیاری جهات، از جمله فیلمنامه، دیالوگ ها، طراحی لباس و صحنه، انتخاب بازیگر و... . همینطور بیشتر در کارهایی سرک می‌کشم که پیش از این خیلی وقتش رو نداشتم. مثلا رفته ام بررسی کرده ام که حسن فتحی چه سریال های دیگه ای ساخته (بله، من مدار صفر درجه و شب دهم رو ندیده بودم) و تصمیم دارم که ببینمشون. در حین همین گشت و گذار های اینترنتی، به تیراژ بسیار زیبا و آشنای سریال شب دهم رسیدم. و چقدر که این قطعه با دل آدم بازی می‌کند، و چه دلی شیداتر از دل حیران وسرگردان من؟


مرز در عقل و جنون باریک است،

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۰۳:۴۷
نگارین

بسم الله الرحمن الرحیم

شروع همیشه حس خوبی داره. به دلیل امید نهفته درش هست به نظرم.

مثل مهاجرت به بیان و عوض کردن ظاهر بلاگ و سر و سامون دادنش و شروع یه دور جدید از بلاگ نویسی :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۴ ، ۰۷:۱۳
نگارین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ آبان ۹۴ ، ۰۲:۱۰
نگارین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۳۰
نگارین