نگارین

نگارینا دل و جانم تو داری

نگارین

نگارینا دل و جانم تو داری

کلاف

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۲۴ ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم

آخ که چقدر دلم می خواهد بنویسم این روزها و دست و دلم به نوشتن نمی رود. آخ که چقدر ذهنم مثل کلاف سردرگمی شده که نه انتهایش را پیدا می کنم و نه ابتدایش را. هرچی بیشتر فکر می کنم، کمتر به نتیجه می رسم. هرچه با خودم کلنجار می روم که آخر دختر، تو که هیچ مشکلی نداری، تو را چه شده ست که دست و دلت به کار و درس و زندگی نمی رود؟ به نتیجه نمی رسم که نمی رسم. هم هدفم را می دانم، هم به آن علاقه دارم، هم از سختی های راه آگاهم، هم می‌دانم که باید در برابر نفسم بایستم، همه را می‌دانم. اما چیزی در دلم هست، از جنس یک غم ملایم همیشگی که شور زندگی را از من گرفته. بنده خدا حمید هر از چند روز می نشیند و با من صحبت می‌کند. خوب می فهمدم و نگرانم است. سعی دارد دلم را شاد کند اما من بازهم یک روز خوبم و باز  دوباره غمگین. انگار که اصلا به غم عادت کرده باشم و یه جوری وقتی نیست دلم برایش تنگ شود. خودم را زیاد متهم می‌کنم به تنبلی و بعضا حتی لوس بودن. اما می‌دانم که مشکلم این نیست. بلندپروازی‌های همه جانبه دارم و اهداف معنوی و مادی دور و دراز. اما درجا می‌زنم و درجا و امیدم فقط به خدای مهریان است که هدایتم کند. خدایا! هدایتم کن. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۲۱
نگارین

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی